محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4772

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىگفت و وانمىماند . يكى از تازيانه ها به صورتش خورد كه گفت : « و اى تو از چهره‌ام دست بدار كه حرمت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بر آنست . » گويد : ابو جعفر به ترغيب پرداخت و به ضارب گفت : « به سر ! به سر ! » گويد : پس نزديك به سى تازيانه به سرش زدند سپس قيدى چوبين خواست كه همانند وى دراز بود كه وى بلند قد بود و آن را در گردنش محكم كردند و دست وى را بدان بستند و با قيد بيرونش بردند و چون مقابل جايگاه پدرم و جعفر رسيد وابسته اى از آن وى به طرفش دويد و گفت : « پدر و مادرم به فدايت ترا با عباى خويش بپوشانم ؟ » گفت : « آرى ، پاداش نيك يا بى به خدا شفافى زير جامه‌ام از ضرباتى كه به من رسيده برايم سخت تر است . » گويد : وابسته جامه را روى وى افكند و او را سوى ياران زندانيش بردند . محمد بن هاشم بن يزيد ، وابستهء معاويه گويد : در ربذه بودم كه فرزندان حسن را در غل بياوردند ، عثمان نيز با آنها بود ، گفتى وى را از نقره ساخته‌اند ، پس آنها را نشانيدند . چيزى نگذشت كه يكى از پيش ابو جعفر در آمده و گفت : « محمد بن عبد « الله عثمانى كجاست ؟ » گويد : وى بر خاست و به درون رفت و چيزى نگذشت كه صداى فرود آمدن تازيانه را شنيدم . گويد : ايوب بن سلمهء مخزومى به پسرانش گفت : « پسر كان من كسى را مىبينم كه با هيچكس ملايمت ندارد مراقب خويشتن باشيد مبادا خطايى كنيد . » گويد : محمد را بيرون آوردند گفتى يك زنگى بود كه تازيانه رنگ او را بگردانيده بود و خونش روان بود ، يك تازيانه به چشمش خورده بود كه برون زده بود . وى را پهلوى برادرش عبد « الله بن حسن نشانيدند . تشنه شد و آب خواست ، عبد « الله ابن حسن گفت : « اى مردم كى جرعهء آبى به فرزندان پيمبر خداى مىنوشاند ؟ » مردم از